مهربان تر می شوند. دوست تر می دارند. می بوسند گونه های کهنه را تا دگر شوند. تازه شوند و شکوفه های تازه دهند. اینچنین است
عید. که من اینجا با تو بودن را بگویم و در آن گوشه سفره هفت نشسته، ماهی قرمزی اسیری بکشد. اینچنین است عید. دستانت را
بگشا. ببین چقدر شکوفه های تازه سبز بودن رویانده. دستانم را رها کن. برو یکی آزادی بخر. زیاد گران نیست. فقط گذشت تومن است.
تنگ بلورین تو را می طلبد.
عید بر شما مبارک. کامنت نوشته شده توسط : هادی صفری ( تا با تو بودن )
پنج شنبه 29 اسفند بود وقتی این کامنت رو تو کاکتوس داشتم میخوندم، چنان جوی من رو گرفت که همین طوری هاج و واج 10 دقیقه
چشمهام رو دوخته بودم به مانیتور و رو هر کلمه این نوشته گبر کرده بودم، مهربانی ... دوست داشتن ... بوسیدن ... تازگی ... و با تو بودن
انگار یه چیزی که خیلی وقت بود از یادم رفته رو به دست آوردم، یه چیز نیمه تموم که داشتنش واسم همیشه امید بوده تو زندگیم ...
مثل اینکه سرریز بشی از بودن و بعدا هم دلت بخواد و هم مجبور باشی تا خالی بمونی ولی همیشه انتظار دوباره ها رو داشته باشی ...
حس زندگی گل کرده ...چیزی که میخواستم ... یه نفس عمیق با همه وجودم بیرون مغازه تو هوای آزاد ... ول کن کاکتوس رو رحیم ...
______________________________________
امروز هیچ اسمی نداره ... گیر کرده بین 87 و 88 % حول و حوش 7 ساعت از تحویل گذشته ولی هنوز فردایی نیومده تا سررسید عدد 1 رو
نشون بده ... هیچ حس خوبی ندارم ... اصلا حال و هوای عید واسم مفهومی نداره ... تا حالا 20 تا sms اومده واسم ولی بی هیچ تاثیری
تلویزیون توپ سال تحویل رو انداخته... همه بی استثنا لباس های تازه پوشیدند، مرتب و تمیز، همه چی مثل عید هر سال بی شک ...
جلوی آینه وایستادم و خودم رو میبینم، هر کاری میکنم نمیتونم بخندم؛ حتی یه لبخند خشک و خالی واسه خاطر مامان ... نمیشه ...
ناراحتی رخنه کرده تو همه وجودم ... دلیلش رو نمیتونم پیدا کنم و این از همه بیشتر اذیتم میکنه، رسیدم به پوچی درست اول سال !!!!!!
واسم هیچ مفهومی نداره این تازه شدن ... چیزی که باید تازه بشه من هستم و من و من % دردم رو میدونم ... خوب هم میدونم .......
خدا، عشق، زندگی
کم کم دارم عادت میکنم به شمع های سیاه وبلاگم، هر چند هیچ وقت نمیخواستم این تصویر رو ... میخواستیم مثل این روز رو نبینیم که ...
نشستم پشت کامپیوتر، لم دادم به صندلی مدیریت، همه چراغ های کاکتوس خاموش، فقط دو تا هالوژن همیشگی با همون نور مانیتور
تنها چیزی که حالا بهم آرامش میده فقط همین نوشتن هست، اصلا دلم نمیخواد برم تو حس فلسفه و نتیجه گیری و نصیحت و بحث اخلاق
و از این چرت و پرت ها، فقط بزن محکم سر دکمه ها؛ بزن ...
موبایل رو برمیدارم و مینویسم < دلم بدجوری گرفته ... هیچی نمیتونه من رو خوشحال کنه،نمیشه من رو از خودم گرفت، دلم میخواد گریه
کنم ... تازه شدن زندگی کردن ... دوست داشتنی نیست ... نیست % > اس ام اس رو فرستادم ولی هیچ جوابی نیومده، حتما نرسیده
همه منتظر عید بودند و اون هم اومد و تموم ... ولی هیشکی منتظر بهار نبود .......
______________________________________
نه نه نه نه !!!! اول یه تارخ درست حسابی، حالا دقیقا ساعت 51/2 بعد از ظهر، دوم فروردین ماه 88 هست که اومدم به دوباره نوشتن
حال و هوای عید من یکی رو هم گرفت ( شاد ) ( خیلی شاد ) ( خیلی خیلی شاد ) قصه دوباره ها شروع شد از دیشب ...
رامین رو دیدم، شهروز، بابک هر 3 شون رو حضوری، زنگ زدم به آیدن و بقیه بچه ها، بیخیال جوش های روی صورتم شدم و پنج تا شیرینی
یکجا، مثل بچگی هام ناخونک زدم به آجیل های هر میز دور از چشم بابا و ماما، مخصوصا بادوم هندی هاش !!! کلی بگو بخند با همه ...
دیگه اصلا قیافه ناجورم رو تو اون ساعت های بین 87 و 88 نداشتم، من خوشحالم هر چند باز هم نمیتونم دلیلش رو پیدا کنم، یه بار جایی
خونده بودم که شادی انتخاب هست و هیچ دلیلی هم نمیخواد، پس بگیر این رو ( نه به اندازه اپسیلون و نه بی نهایت ... ولی شاد ) %
من دارم همین الان زندگی میکنم، با چه زبونی داد بزنم که رسم سال نو واسم مفهومش رو از دست نداده .. نوروز یه یهانه بوده تو تقویم
ولی خیلی خوشحالم از این بهانه ای که دستم اومده ... هرچند همیشه گفتم همه چی دست خود ماست تو تازه شدن ها ولی حالا ...
حرفم رو پس میگیرم ( نیشخند ) ( نیشخند محکم ) ( نیشخند محکم تو صورت خودم ) ( نیشخند محکم تو صورت خودم جلو دوربین )
دوباره ها دوباره شروع شد ... ما باید دوباره بچگی کنیم ... مخصوصا با مهمونی های همیشگیش از همیشه تا هنوز ...
چرا باید قدر این لحظه ها رو که معلوم نیست سال دیگه هست یا نه، رو با پوچی های بی دلیل از دست بدیم ؟؟
باید با هم بود و بود و بود ... با همه خاطره هاش %
______________________________________
+ شکرت خدایا، شکرت؛ ممنون که دوباره یادم دادی هر وقت از تو دور باشم میتونم تو رو دوباره پیدا کنم، شاید؛ از اول محکم تر ...
باورم نمیشه، وقتی که حساب کردم و شد 23 هنگ کردم ... دوباره ... نه همون 23 روز ... یه بار با دقت و از روی سررسید ... نه همونه ...
همون 23 روز !!!!! غیر قابل تصور هستش ... بابا همین دیشب بود تو مغازه که من پست قبلیم رو نوشتم، حتی تا اون جایی یادم هست
که علی نشسته بود پشت سرور و با چاوشی حالمون رو به هم میزد ... لحظه ها و این همه سرعت ؟؟؟؟؟؟
حالا که داشتم پست تازه رو مینوشتم این نکته رو کشف کردم !! یعنی زندگی من تا این حد شلوغ شده که حساب روزها از دستم خارج
شدند ؟؟ اول این ماه به یه بنده خدایی یه پولی قرض دادم و گفت که دو سه روزه بر میگردونه، هر روز هم همدیگه رو میبینیم و میگه امروز
فردا برمیگردونم، میدونین جالبی کجاست ؟؟؟ این که من فکر میکنم هنوز اول های ماه هست و من حرفش رو به حساب نمییارم نگو امروز
14 ماهه و من از همه جا بیخبر ... واقعیتش یه بار تو این شلوغی ها وقتی صمد بهم راجع به خوشگذرونی هاش تو جردن میگفت دوهزاریم
افتاده بود که کاکتوس داره وقت و زندگیم رو مال خودش میکنه ... ولی نمیدونم دو دقیقه بعد چرا تو شلوغی کاکتوس دوهزاریم برگشته بود
INCONCEIVABLE
از این وضع اصلا خوشم نمیاد، از این که زندگی افتاده رو روالی که دست خودم نیست، از اینکه هیچ کدوم از چیزهایی که میخوام رو حس
نمیکنم، از این که این همه آزادی دارم ولی تو واقعیت مثل یه حبس شده زندگی میکنم، وقتی میخوام فکر کنم به دلیلش، میبینی که وقت
واسه فکر کردن هم نیست !!! فقط کاری رو کن که جلو چشمهات هست نه دلیلی بپرس نه کار دیگه ای کن، محکومی به این کار و تمام%
وقتی حالا تو ذهنم یاد موقعی میفتم که با خونوادم بودم یاد محبت و خوبی که تو دلها غوغا میکرد ...وقتی فکر بچه ها رو میکنم با اون همه
معرفت و مرام و روزهایی که مرد و مردونه هیچی واسه هم کم نمیذاشتیم ... یا حتی وقتی یاد خودم میفتم با اون زندگی پر از احساس ...
ولی حالا روزهایی که شاید خیلی چیزها رو داشته باشی ولی اصلی ترین احساست که " احساس " هست رو نه ...
وقتی یاد اون روزها و حالا میفتم دیوونه میشم، چقدر سخته رها نبودن ... یه چیزی شدید عذابم میده، این که تو این مدت نتونستم خودم
رو اونطوری که میخواستم تو همه روزها چه خوب یا بد؛ ببینم، کاکتوس یه بهانه است، یه تست خودشناسی که ببینی تو همه شرایط
میتونی خودت باشی یا نه ... باید خودم رو دوباره پیدا کنم هرچند تو باطن قضیه هیچی گم نشده ولی تو واقعیت ...
امیدم را مگیر از من خدایا / دل تنگ مرا مشکن خدایا .......
_______________________________________
+ تو پست قبلیم راجع به حرف آخری که نوشته بودم باخش های متفاوتی نوشته شده بود، ولی میشه این جور ربط داد به این که مطمئن
بودن از حرف یا بودن سر حرف همیشه؛ تو این لحظه هم این رو میگم، من رحیم حاجی امیری ...
من رحیم حاجی امیری باز هم به خودم افتخار میکنم، هرچند خوشحال نیستم از این که نتونستم این باشم : man ozumam
در سلامت روحی، نه سلامت کامل روحی؛ این جا کافی نت کاکتوس، ساعت 18/8 چهارشنبه 14 اسفند ماه 87
دو سه روزی هست میخوام پست جدیدیم رو بنویسم ولی اصلا وقت نمیشه ...
این جا تو کافی نت کاکتوس دانشجویان محترم پیام نور واسمون سنگ تموم میذارند !!!!
کلیشه ... کلیشه ... و کلیشه !! این روزها در تمام وبلاگها همه جمله اول را مینویسند ... شما چطور ؟؟
_______________________________________
تو پست نهم که داشتم مینوشتم ادامه پستی رو که قرار بود نوشته بشه نیمه کاره رها کرده بودم، به این دلیل که اگه قراره چیزی نباشه
بهتر هست هیچ خاطره ای هم ازش وجود نداشته باشه، آخه میدونین بحث سر چی بود ؟ سر باور های اساسی زندگیم ...
حالاکه دارم یه نگاهی به گذشته میندازم و تو فکرم همون جمله معروف ( چی بودم و تو لحظه ها چی جاش رو به چی داد و تو فرداها ... )
رو از نو مرور میکنم یه احساس آرامش مخصوصی رو که شاید تعبیر کردنش خیلی راحت باشه ولی از 180 درجه اون طرف تر یکی از سخت
ترین تعاریف ... باید چیزی رو تعریف کرد که خودش اصلا چیز نیست ... این آرامشم بهم حس آزاد بودن رو میده ... یه حس نایاب ...
خیلی سخت به دست میاد ... وقتی یاد روزهایی میفتم که تنها فکر و ذکرم امان خواستن از خدا بود ... واسه خاطر ظلمی که کرده بودم ...
در حق خودم و خودش و البته برتر از خودم و خودش ... دوست داشتن و عشق ... وقتی یادم میفته که از خودم حاظر شدم بگذرم ولی ...
ولی نذارم ارزش دوست داشتن حتی واسه یه لحظه هم شده تو دلم دچار تردید بشه ... وقتی که کلا از زندگی واسم تنها یه آرزو باقی
مونده بود و تا بهش نمیرسیدم آروم نمیشدم ... وقتی که فقط التماس میکردم به خدا که توبه رو قبول کنه و ظلمم رو ببخشه ...
وقتی یادم میفته رحیمی که کلا رو دوست داشتن تو زندگیش همه جوره حساب وا کرده بود ولی حالا همه چیزی رو که داشت رو باد هوا
میدید ... و افتاده بود تو پست ترین روزهای زندگیش و فقط خدا خدا کردن هاش و امان خواستن هاش تا این که ...
aman versin allah _ Aman
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد / تمام جست و جوی دل سوال بی جواب شد .......
میبینی رحیم ؟ میبینی ... هنوز هم تموم حرفها، لحظه ها، حتی حرفی رو که هر لحظه از ذهنت میگذشت تو ذهنت باقی مونده ...
ولی سر قولم موندم، سر حرفم، سر باورم، نمیشه از ذهن پاکش کرد ولی وقتی لیاقت نیست حتی یه بار هم از فکرت نگذشت.. آفرین ...
معامله خیلی سختی کرده بودم با دوست داشتن، اگه کوچکترین بی حرمتی میشد ... بد جور تغاث پس میدادم ...
دوست داشتن اصلا شوخی نیست .. بد جور میزندت زمین ... این چیز ها گناه نیست ... کفر نیست .. میگن ظلم ...
میفهمی ظلم یعنی چی؟؟ فرق بین ظلم و کفر و گناه رو چند بار تو قرآن خوندی و با وجدانت گریه کردی ....
____________________________________________________________________
+ این پست خیلی نحس بود % 13 %
+ این پست ادامه پست 9 بود ... چون قرار نیست چیزی باشه پس خاطره ای هم نباید باشه ... نه ؟ اگه نتونستین چیزی رو متوجه بشین
شرمنده اخلاق ورزشی !! از این پست من یه هدفی میخواستم که تو نقطه نقطش خلاصه شد ... واسه یاد آوری واسه بعد ها ...
+ حرف سر این بود : سوسری !!! ولی واقعا تو این قضیه خیلی چیز ها بهم ثابت شد، سر حرفی که دو سال و نیم هست زدم باقی موندم
فرق بین حرف و عمل بهم ثابت شد، این از همه چی مهم تر بود واسم، میتونم مرد و مردونه سرم رو بالا بگیرم و بگم آفرین رحیم، آفرین %
+ یه چیزی بیشتر از همه خوشحالم میکنه، این که نذاشتم باورهام واسم بشن کلیشه، ارزش حس ناب همون طراوت نابش رو داره ...
دور و برت پر باشه از کلیشه و خیلی راحت بتونی باشی باهاشون، چه تو چشم دیگرون چه تو حرف چه تو واقعیت چه هر جایی ... ولی ...
خوردم قسم تا بعد از این با چشم باز عاشق شوم، حالا که آمد دیگری من میروم ... من میروم ... خداحافظ ... خداحافظ %
_______________________________________
من رحیم حاجی امیری واقعا به خودم افتخار میکنم، واقعا خوشحال هستم از این که man ozumam
در سلامت کامل روحی، این جا کافی نت کاکتوس، ساعت 09/9 دوشنبه 21 بهمن ماه 87
% یه بار برای اولین بار کاری کرده بودم که خودم از خودم واسش شرمنده بودم ولی ... یادمه وقتی که تصمیم به این کار گرفتم تو ذهنم
فقط این تصور گذشت که رحیم کاری که تو میکنی در لیاقت انسانی نیست و کار حیوون های پست پرستش هست و بس %
اون شب تو یه رویایی سیر میکردم ... دیدم تو دستشویی خونمون هستم و تو آیینه دارم به خودم نگاه میکنم ... دیدم بدنم سر جاشه ...
کل حرکاتم مثل یه انسان بی اراده و بی هدف که دنبال چیز های گنگ هست ... درست شده بودم مثل عقب مونده ها ... به خودم ...
به خودم میخندیدم ... تو آینه صورتم رو میدیدم که مثل سگ یا چیزی شبیه اون بود و تو فکرم با صورت رحیم میخندیدم به چهره تازم ...
وقتی یادم میفته که بدنم مال خودم بود ولی صورتم شده بود صورت حیوون ... حالا هم موهای بدنم سیخ میشند .......
_______________________________________ ان الانسان لفی خسر
% یادمه یه شب ساعت 11 از کار بر میگشتم، اون روز تو نقش آذرآبادگان حسابی لپ تاپ فروخته بودیم، از اون روز هم قرار شده بود که
تو هر لپ تاپ مبلغی به صورت درصدی داشته باشیم و حسابی نونمون تو روغن بود و ... وقتی که اومدم خونه دیدیم مهمون داریم
صدرا خواهر زادم تازه به دنیا اومده بود و من هم که حسابی احساساتی، زود بغلش کردم و یه چیزی گفتم که کاش از دهنم در نمیرفت ...
خیلی خسته بودم اون شب، اونقدر خسته که مهم ترین کاری که باید میکردم از یادم رفت ... نماز نخونده خوابیدم ...
تو خواب دیدم که صدرا مرده تو بغل من ... و من اون رو دادم به خواهرم و گفتم من باعثش شدم و لیاقت نداشتم ...
اونقدر تو خواب گریه کرده بودم که صبح چشمهام خسته تر از دیشب شدند ... صدام هم بدجوی گرفته بود ...
دیشب وقتی اومدم خونه حسابی حالم خوش بود ... وقتی صدرا رو تو بغلم گرفتم حالم خیلی خوشتر شده بود ولی ...
دقیقا این جمله رو گفته بودم : خدایا شکرت که صدرا رو به ما دادی ...
_______________________________________ ان الانسان لفی خسر
% ماه رمضون امسال با بابا و مامان و شهروز رفته بودیم مشهد، هر لحظه تو هر جای حرم ... آدم بغضش میترکید ...
یادمه یه روز مونده به عید فطر با شهروز قرار گذاشتیم بریم وکیل آباد، صبح ساعت 10 بود که میخواستیم سوار اتوبوس بشیم و بریم
تنها راهی هم که داشت این بود که از داخل حرم بریم تا به خیابون اصلی برسیم و سوار اتوبوس شیم، تو حیاط یکی از صحن ها بود که ...
یه خادم ما رو صدا زد و گفت ببخشید ... ما هم برگشتیم و دیدم میگه که : میخوایم گل دسته کنیم اگه وقت داشته باشین میتونین بیاین
کمک ... من به شهروز نگاه کردم و اون به من و نمیدونم چی شد که گفتیم نه کار داریم و راهمون رو گرفتیم و رفتیم و ...
به پارک که رسیدیم دیدیم تو اون پارک به اون بزرگی هیشکی جز ما دو تا نیست ... اون وقت روز فقط ما دوتا مخمون تاب داره که اومدیم
همین جور شوخی شوخی برگشتم به شهروز گفتم که عجب فاز میداد اگه دو تا دختر تنها مثل ما این جا باشند و واسه شوخی هم که
شده با هم باشیم و ... مگه چی میشه ؟؟؟؟ خدا یه لطفی کن دیگه ... مگه چی میشه ؟؟؟؟
همین حرف رو که گفته بودم دیدم شهروز اشاره کرد به یه جای پارک و دو تا دختر رو نشون داد که بگی نگیZoom کرده بودند به ما و ...
برگشتنی وقتی رفتیم حرم بد جور حالم گرفته بود ... انگار دنیا رو رو سرم خراب کرده بودند ... رفتم پیش یکی از خادم ها و گفتم میشه
حالا بیایم واسه گل گرفتن ؟ گفت نه این لحظه ها مقطعی هست و ...
رفتیم یه گوشه حرم ... انگار تو دنیا همه چی از حرکت وایستاده بودن ... عجب اشتباهی کرده بودیم ... دلم داد میزد بزن زیر گریه ...
اونقدر ناراحت بودم که اصلا حساب رکعت های نمازم از دستم در رفته بودن ... خیلی ناراحت بودم ... با خودم یه عهدی بستم و ...
اون شب مامان یه خوابی دید ... دید من و اون تو جایی مثل باغ هستیم و داره چیزی مثل آب میاد و من خواستم که برم چیزی رو بهتر
کنم از حالتی که داشت ... ولی خودش نذاشته و گفته دست نزن ... همین خوبه ...
صبح که از خواب بلند شد بی اختیار زد زیر گریه و چیزی نگفت ... گفته بود چیزی نپرسین ولی گفته بود که خوابش خیلی خوب بود و ...
_______________________________________ ان الانسان لفی خسر
+ وقتی داشتم این پست رو مینوشتم یه نفر sms زد و ازم فیلتر شکن خواست ... من حسابی با خودم کلنجار رفتم که آدرس رو بهش
بدم یا نه ... چون میدونستم واسه چه کاری میخواد ... تو همین حال و هوا بودم که بهونه اومد به دستم ...
باورتون میشه سایتی که خودم دو ماه هست ازش استفاده میکنم و امروز صبح هم دیدم سر جاش هست ...
حالا خودش فیلتر شده باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
+ حالا که داشتم این حرف ها رو مینوشتم موقع نوشتن هر کدومشون حس گمشده خودم رو میدیدم ... ولی چی بود به یادم نمیومد ...
یه چیزی به ذهنم رسید ... من 4 روز از ماه رمضون امسال روزه قضا دارم ... بهونه 2
+ خیلی وقته که حس زندگی تو غوغای هستی و آرامش نماز شب زده از سرم رفته ... 3 و تمام %
_______________________________________
+ رو این نوشته کلیک کنین مطمئن باشین ارزشش رو داره ...
به بهانه تمام شدن امتحانها
... برای داشتن چیزی که تا بحال نداشتی کسی باش که تا بحال نبودی ...
خداییش خجالت نمیکشی ؟
به تو هم میگن دانشجو ؟ آخرش کاری که نباید میشد، شد و تمام و خلاص ... حالا برو بگیر راحت بخواب !!! راحت شدی؟ هان ؟؟؟؟
آخه پسر وقتی این همه وقت داری بشین درست رو بخون دیگه، از 21 تا 30 دی ماه این همه وقت داشتی ... کی میخوای آدم بشی؟
روت میشه تو آینه خودت رو ببینی؟ یا اصلا روت میشه به چشمهای بابا نگاه کنی وقتی بفهمه که از 18 واحد درسی که برداشتی
9 تاش رو از قصد نرفتی سر امتحان ؟ مامان رو چی میگی ؟ هیچی نمیگه بهت ولی این هیچی نگفتنش خیلی بدتر ............
خودت رو دست ننداز رحیم، ننداز سر کاکتوس، تو اگه درس خون بودی که نمیذاشتی این وضع پیش بیاد بهونه هات واسه خودت قبول
شدنی نیست انتظار داری که چی بشی با این وضعیت ؟ نفر اول کنکور کارشناسی ارشد و بعدش بری تهران ارشدت رو بخونی؟
ترم 3 هم که انداخته بودی سر نقش آذرآبادگان، ترم تابستون هم که انداختی سر آسیا صنعت، بهانه بیار، خجالت نکش، کی میفهمه ؟
نخند بی معرفت تو سر قرار با خودت هم نتونستی بمونی، 3/2 روز بشین بکوب بخون و بعدش امروز روز امتحان شب ساعت 12 بیدار شی
تا 4 بخونی و بعدا دیگه اعصابت قبول نکنه بخونی و بزنی زیر همه چی که چی ؟ آخه پافت وقتی میدونی که وقت نمیکنی کلا دور کنی
چرا اصلا شروع میکنی واسه خوندن که وقت امتحان بعدیت رو هم بگیره و دو تا امتحان رو از دست بدی ؟؟؟ 300 صفحه کتاب رو بخونی تا
200 بعدش چون 100 صفحه مونده نری سر امتحان، چون میدونی 10میگیری و میگی نه !!!!!! معدل کلم رو خراب میکنه یا معدل ترم بعد
رو و نمیتونم 20 واحد بردارم، نه این که هر ترم کل درسهات رو پاس میکنی !!
خاک تو سرت نه ها، خاک تو کل وجودت و همه چیت ...
____________________________________________________________________
+ وقتی آدم اعصابش خورد هست دنبال یه چیزی هست، جمله های بالایی واسه وبلاگ نوشته نشده بود، واسه خود راحتی بود سر
دکمه های بیچاره کیبورد ... واسه تخلیه اعصاب %
+ یادمه از دبستان تا راهنمایی همیشه تو 3 تا شاگرد برتر کلاس بودم، بهم هم میگفتن حاجی، خیلی مخ بودم خیلی ولی حالا ...
+ دو/ سه روز هست اصلا خنده با صورتم نمیخونه، امتحان یه امتحان واقعی بود... این بدجور اذیتم میکنه که وقتی میتونم خودم باشم
چرا این خود بودن ها یا نیست یا خیلی کمه ؟ عذاب وجدان امون نمیده ...
+ وقتی این حرف میاد جلو چشمهام، دلم میخواد سرم رو بکنم زیر برفها ...
@ عوض حل مسئله صورت مسئله پاک شد، اصلا امروز قرار نیست ساعت 2 کسی امتحان بخش عمومی 1 بده که واسش درس خوند
@ مبارزه، حس زندگی، مرد بودن، آرمان ها، وقت طلاست !!، ترس، امید به فرداها، موفقیت به معنای حقیقی کلمه ...
+ کاش اون قدرت رحیم بودن رو دوباره بتونم تو خودم پیدا کنم که امتحانهام رو به دیده یه تلنگر ببینم واسه ادامه راه زندگی ...
نه درس و دانشگاه و 8 ترمه تموم کردن، این که رحیمی که پیدا شده خودش رو از دست نده .......
راستی من خودم هستم ....... ؟؟؟؟؟؟؟؟
هر وقت میخوام یه پستی رو شروع کنم واسه نوشتن حداقل یه روز طول میکشه تا یه سوژه ای پیدا کنم از تو باخش های زندگیم
طوری که ارزش نوشتن رو داشته باشه و یادآوریش تو سال های بعد باخش هام رو یادم بندازه تو نگاههایی که داشتم
ولی امروز دستهام چه بخوام چه نخوام روون تر شدند حتی از آب، هیچ فشاری به فسفر های مغزم نمیاد، خیلی راحت اصلا به قول
معروف ریلکس !!! نشستم پشت کامپیوتر و هی بزن و هی بزن سر این بیچاره ها تا بتونی بنویسی ...
یه لحظه ... اشتباه شد تونستن چه صیغه ای هست این وسط، خواستن صرفش درست تر هست، آره همینه، نه اصلا وللشششش
گور بابای جمله معروف خواستن توانستن است یا به قول شهروز " همیشه خواستن توانستن نیست ولی نخواستن هم نتوانستن نیست "
اما ببینم رحیم نکنه این خاطرت هم بره قاطی اون چیز هایی که کلا از بیخ میندازیش دور، نه اینکه دلت کنی ها، شیفت دلت !!!!!
بعد یه مدت بیای اینجا و ببینی پست نهم رفته به باد هوا، تو بیتفاوت ترین لحظه ها بخوای بزرگترین اعتقاداتت رو به رخ بکشی ...
به هرحال هر چیزی لیاقت میخواد مخصوصا خاطره ها، البته اسمش رو بذاریم دیوونگی بهتره،نه پسر "دانگازلیخ" بهترین واژه هست !!
دیدی شد؟ دیدی، خداییش باورت میشد؟؟ ...
_______________________________________
یاد یه شعر از سیاوش قمیشی افتادم، میگه:
خرسند شدیم از این که امروز، رنگی دگر است نه رنگ دیروز / تا شب نشده رنگ دگر شد، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز ...
حالا که دارم فکر میکنم میبینم چقدر سوژه بود که تو این مدت از دست دادم، باید نوشته میشد، میون این همه شلوغی و ترافیک کارها
ولی هندسه ذهن اجازه نمیداد، هر 3 تا بودند خدا، عشق و زندگی تو یه کلمه بعلاوه بقیه افکار، ولی تو یه چیز کم میاوردم " زمان "
جمله های بالای نقطه چین حداقل یه هفته ای میشد که نوشته بودم ولی ...
نمیدونم بهونه بود یا چی ؟ انعکاس رو میگم، وسط های نوشتن بودم که خستگی کار کاکتوس هوای دیدن فیلم رو آورد به سرم و ...
تا حالا اصلا نشده بود که هیچ پستی رو نیمه کاره بذارم، ولی پست نهم استثنا شد، حالا میفهم دلیلش چی بود : انعکاس/ بهانه ...
و همین باعثی بود واسه این که رنگ روز عوض بشه و ...
اگه ادامه نوشته میشد دیگه چیزی به اسم پست نهم باقی نمیموند و چیزی بین 8 و 10 نبود چون توقیف شده بود ...
مجبوریم سر قولمون بمونیم ... چه تو دلمون چه تو واقعیت ... حرمت دوست داشتن باید حفظ بشه، باید %
(چیزی بین 8 و 10 نبود چون ) این رو نوشته بودم که یه sms کل شیرازه نوشتن و مطلب اصلی رو به هم زد ...
راست گفته که تا شب نشده رنگ دگر شد ...
____________________________________________________________________
+ جمله معروف بچه بزرگ کن، گیج از آب دربیاد رو شنیدین؟ اگه نشنیدین پس ببینین
یه ساعت بشینی پست بنویسی، بعدا مشتری بیاد تحقیق بخواد 10 تا word باز کنی و اشتباهی save نکرده ببندیش !!!
+ فکر کنم تا حالا تو هیچ پستی این قدر حرفهام مبهم نبوده، هر چند خودم میدونم چی نوشتم؛ ولی صد رحمت به میقیلی خان ...
+ هرچند یه مدت نتونستم به هیچ جایی سر بزنم ولی معرفت بعضی از دوستها شرمندمون کرد ...
انشالله که لیاقت محبت رو داشته باشم و هیچ وقت جواب خوبی، بیخوبی باقی نمونه %
+ نمیدونستم اگه یه مدت نباشم تعداد نظر ها حداقل 3 برابر رشد میکنه !!!
+ احتمالا تا 8 بهمن نباشم، امتحانات، کاکتوسمون، خانواده، دوستهام، ورزش، کلاس زبان و ... اگه معذرت خواهی لازمه، معذرت %
_______________________________________
امیدم را مگیر از من خدایا .......
Welcome to " CaCtus " CN
شکرت خدا، شکرت
اون همه زحمت، اون همه بدو بدو، اون همه بیخوابی که کشیدیم، هر سه مون، سعید و علی و آخر سر هم خودم، بلاخره به بار اومد ...
کاکتوسمون !!!!!!!
همین نزدیکی ها، تو مغازه خودمون زیر خونمون، روبروی دانشگاه پیام نور تبریز
شکرت خدا، شکرت، هزار مرتبه شکرت، نه صد هزار، نه اصلا بی اندازه .......
امروز ۳ شنبه، ساعت ۳۳/۳ بعد از ظهر، سوم ماه، سه تا دوست، با سه تا نقطه چین ...
تو تنم خستگی لونه کرده، یعنی همه این کار ها رو ما روبراه کردیم ؟؟؟
یعنی کم نیاوردیم ...
یه جا این رو دیده بودم : یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت
باورم شد، باور
ممنون ازشهروز، مرد و مردونه بی هیچ منتی اومد کمکمون، هیچی کم نذاشت
ممنون از همگی که هدیه آوردند انتظار این همه محبت رو نداشتیم، یعنی ما رو هم آره ...
شکرت خدا، شکر
دلم دو رکعت نماز میخواد، با همون مهر همیشگی که روش نوشته الله .......
____________________________________________________________________
پاشین بریم هر سه مون شاه گولی، عهد کرده بودیم؛ اگه کارمون به بار اومد اونجا باشیم، اولین شبش رسید
پاشو سعید، پاشو علی، پاشو رحیم ...
تو راه هزار مرتبه هم اس ام اسم رو بخونم بازم سیر نمیشم
“ CaCtus “
Internet Cofe & Internet Service
!!CaCtus eftetah shod
3shambe- 3e mah- 3 doost- saat 3/33
Saeed dordaei
Ali saei
Rahim hadji amiri
hame davatid thanks
بنام بخشنده بزرگ، یاور بر حق، بنام خداوند ایثار و انصاف .......
خوارم اگر از خواری، خوارم تو مپنداری، دانم که مرا با گل، بکجا تو نگه داری
گل را تو به آن گویی، کز عشق معطر شد، آن گل که فقط گل بود، در حادثه پرپر شد
سودای تو رادارم، من از دل و از جانم
گفتند که پیدا شو، دیدند که پنهانم
گفتند که پیدا کن خود را و تو را باهم
گفتند که پیدا هست در هر نفس آدم
پیداست و من پنهان، من در تن و او در جان، یک آن نظری کردم، در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری، نزدیکتر از نوری، در راه عبور از تو، من این همه دور از تو
یک عمر نیندیشم، هیهات تو در پیشم، چشم است که بینا نیست؛ در عشق که این ها نیست .......
یک عمر نیندیشم، هیهات تو در پیشم، چشم است که بینا نیست؛ در عشق که این ها نیست .......
آن لحظه که از نیاز انسان
دارد نه کم از هوای حیوان
یک دانه گندم طلایی، از تشت طلا گرانبهاتر
در حادثه های ناگهانی، سالم زمریض مبتلاتر
آسوده مباش که بی نیازی
یک آن دگر پر از نیازی
آن جا که تو فرعون زمانی
در تیررس باد خزانی ...
____________________________________________________________________
+ به هر حال این پست هفتم بود، باید یه فرقی داشت؛ باید %
+ هر چی سوژه بود واسه نوشتن نمیتونست دستهام رو تحریک کنه، جز هیچی ننوشتن ...
+ مقدس بودن 7 برام شده باور؛ یکی از اساسی ترین باورهام، هیچ وقت جسارت نداشتم حتی واسه وارد شدن به حریمش .......
+ هر چیزی لیاقت میخواد، سه نقطه نمیتونه جاش رو پر کنه، همیشه واسش سه نقطه، 7 تا بوده .......
+ فقط سر تعظیم آوردم به سیاوش قمیشی و تمام %
هفتم ماه نهم، هفده دقیقه از ساعت یازده گذشته، همین دوروبرها تو فلکه وسط حیاط دانشگاه نشستم، دارم نگاه میکنم به همین
دوروبری ها، مثل هر روز همون الاف های دانشگاه، مثلا خوش کردند به با هم بودن، ناخودآگاه این کلمه میاد به ذهنم " به من چه " !!
از بس واسه خودم تکرارش کردم این عادت شده یه کلیشه ... ولی کاش باشه؛ از این کلیشه ها باشه، بوی گند دوست داشتنوشون حالم
رو به هم میزنه، نمیخوام قاطی کثافت کاریشون باشم ... 5 ترم از دانشگاه گذشته ولی من نتونستم بفهمم کدوم یکی هستم :
" هر روز بهتر از دیروز یا هر روز مثل دیروز " اصلا به من چه ...
سید و امید کرمی از پیشم رد میشند ، حال ندارم حتی واسه یه سلام خشک و خالی، فقط سرم رو تکون میدم
آهنگ " چرا با من " داره میاد، صدای زنگ رامینه صبر کن ننویس ... میگه عصر با محمد پاول میریم پاساژ سهند میای؟ میگم نه کلاس دارم،
میگه از سوسری چه خبر ؟؟ میگم از صدام مشخص نیست ؟؟ .............. میگم میخوام شروع نکرده تمومش کنم ... چیزی نمیگه ... فقط
ناراحت میشه واسه خاطرم ... تو دلم میگم " yanlizlik biza kadar mish " و تمام %
خدمات دانشگاه اومده بغل نیمکت رو تمیز میکنه... انگار نه انگار، حال ندارم پاهام رو از رو نیمکت بردارم تا کارش رو بکنه !!
صدای ساخت و ساز آمفی تاتر دانشگاه با اون آهن پارههاش ... هیهیهیهیهیهی ... هیهیهیههیهی ... 2 دقیقه هست و بعدش نیست ...
از وقتی بچه بودم این دانشگاه جلو چشمهام بوده ... کی این پیشرفت عمرانی !!! میخواد تموم بشه ؟؟ چقدر خاک و خل ...
گناهی ندارم ولی قسمت اینه ... محسن یگانه، صداش میاد یکی وا کرده، کی؛ نمیدونم، تو دلم میگم صداش رو بیشتر کن ... نه ببند ...
دو نیمکت اون طرف تر شادمهر وا کردند " یه پنجره با یه قفس .. این جاش اشکم رو در میاره :
سهم من از بودن تو یه خاطرست، همین و بس ... تمام %
نه نمیخوام، غذای دانشگاه پر از کافوره، کچلمون کرده اتابک ... صورتم آب رفته ... حیفم میاد به همه زحمت های برنامه تغذیه و ورزشیم ...
باید برم خونه تا بخورم " سیب زمینی و تخم مرغ " !! ولی حسش نیست ... خونه اونور دنیاست دانشگاه اینجا ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پس این سعید و علی ساعی کجا موندن ؟ نکنه برن و بگن بهشون مجوز رو به شرط لیسانس بودم میدیم !! آی میخندیم ... سی ان ...
نبینم این جور تنها نشستی، یه ماچ آبدار رو صورتم ... یه لحظه معرفت غوغا کرد ... " شهروز " اومده ولی گفته بود 12 چرا زوردتر اومد ؟؟
ولی بازم تو حس خودم گیر افتادم ... چی بودم، شدم، میخوام بشم ... اصلا من از دیروز حالم گرفتست، راحت شدی ؟؟
به خودت دروغ نگو رحیم، سوسری بهانست ...
دو دقیقه مونده به 12، الاف ها هنوز دل نکندند ... !! بازم همه تو توهم دارن سیر میکنند، این جماعت کی میخوان باور کنند که عشق و
دوست داشتن مقدسه ....... یکی از این سه تا دختر روبروم چرا این جور بهم ZOOM کرده ؟
خاک تو سرش ... تو سر همتون ...
پول و ارز و بانکداری، دکتر جمشید پژویان، کتاب جلو چشمهامه ولی کی میخوام شروع کنم به خوندن ؟ به قول صمد این فردا کی میاد ...
هیچی نمیتونه من رو از خودم بگیره ... جسمم اینجاست ولی بی هیچ واکنشی ... روحم رو کجا فرستادم ... اون بالا بالا ها یا داره پست تر
میشه... تو فکر هام دارم خفه میشم ... انگیزه موج میزنه، کی هر 3 با هم کنار هم شروع میشن با هم بودنشون : " خدا، عشق، زندگی "
یا نه ... کی میخوام شروع کنم ؟؟ ... هر سه هستند، خدا ... عشق ....... زندگی ... ولی این بار رحیم خودش رو جا زده، تحویل نگرفته ...
ساعت دوازده و نه دقیقه و سی و سه ثانیه، روز من شروع نشده، نصف روز تموم شده؛ ولی هیچ کاری نکردم ...
بوی گل مریم از دیشب پیچیده بود تو اتاقم ... پر کرده شامم رو ... گل مریم ... نماد " صداقت در عشق " این لحظه دلم فقط یه چیز میخواد
بودن تو خونه و بو کردن گل مریم با همه وجودم ....... با دنیاها عوضش نمیکنم ...
موبایل رو روشن میکنم اگه شادمهر هم نبود ...
باید تو رو پیدا کنم ...
شاید هنوز هم دیر نیست ...
تو ساده دل کندی ولی ...
" تقدیر " بی تقصیر نیست ...
به دست آوردن و از دست دادن، مسئله همین است !!
نه این که بادآورده را باد ببرد و یه مسئله مهمتر : طرز برخورد با مسئله موقع به دست آوردن و از دست دادن، مسئله 2 همین است !!
یا نه ... اصلا نگه داشتن مسئله، مسئله 3 همین است !!
جمعه بعد از ظهر، طبق معمول قرار با رامین و با هم بودن تو خیابون های شهناز و امام و همون پاتوق همیشگی واسه با هم بودن و باز هم
طبق معمول صحبت کردن با هم از همه چی و هیچی و خوردن سورپرایز تو بستنی وحید و آخر هم که خداحافظی و رفتن ولی ...
رامین شوخی نکن، بهزاد سیگاری شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( هنگ کردن 99 درصد ) جدی که نمیگی ... نگو نگو نگو ... اشک ناخود آگاه ...
بهزاد، صمیمی ترین دوست تو دوران نوجوانی تا اون جایی که برگرده بهم بزرگترین راز زندگیش رو بگه و من هم همین طور ...
ولی از بعد دانشگاه رفتن آقا بهزاد قبل از ما، نه بهزادی پیدا شد و نه رحیمی بود ...
صحنه 2 : مطمئن باش اگه باور هات رو تا این حد از دست داده باشی و تو حادثه ها تا اونجایی خودت رو به پوچی ها باخته باشی که
مقدس بودن عشق و دوست داشتن رو بی معنی بدونی ... اولین دوستی که سعی میکنه بهت باور بده که باورهات، باور دارند؛ خودم
هستم ولی اگه دیدم هر چقدر هم میخوایم بگیم تو افتادی رو خط بیمفهومی ها، اولین کس از بین دوست هات که میره از پیشت، خودم
هستم و اگه یه روزی بخوای برگردی به خودت، خودم اولین کسی هستم که میام به کمکت. بد ظلمی داری میکنی به خودت خودش و ...
اساس چیزی رو که دوستی ما رو گره زده بود رو داری بیخیالش میشی، انتظار بیجا از من نداشته باش، چیزی نگو ... نگو نگو نگو ...
اشک ناخود آگاه ... ائل گلی، با یکی از همین نزدیکی ها، یه عصر با همون حرفهای همیشگیش که خودش گیر کرده بین دیدن و ندیدن
صحنه سوم : مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم این جا، میترسم ...
زمستون 86، امتحان شدن دوستی ها، رامین شهروز بابک و هر سه روسفیدمون کردن تو معرفت و باز هم اشک ناخود آگاه ... یکی با
بودنش هر لحظه کنارمون و پر کردن هوش و حواسمون از منطق و احساس هر دو با هم ، اون یکی با تحویلمون نگرفتن واسه تنها بودنمون
و پیدا کردن خودمون، یکی با گفتن رحیم داش، رحیم داش، مرد و مردونه موندن واسه رحیم داش ... اشک ناخود آگاه اما اینبار از جنبه +
صحنه آخر : ...................................................
خیلی راحت ! خیلی خیلی راحت !! دل میکنیم از چیز هایی که خیلی سخت ! شاید خیلی خیلی سخت !! به دستشون آوردیم
یا خیلی سخت ! خیلی خیلی سخت !! به دست میاریم چیزهایی که اصلا راحت ! به هیچ وجه راحت راحت !! نتونی پیداشون کنی
آسون نشو ای همسفر
ویرون نشو ای دربه در
من رو بگیر از همهمه ...
یکبار دیگه دارم نگاه میکنم : درس و دانشگاه و تموم کردن تو 8 ترم با معدل حداقل 15؛ موفق بودن تو کنکور کارشناسی ارشد و ادامه درس
تا مقطع دکتری؛ ارزش دادن به علم اقتصاد و فعالیت های علمی : کلاسهای بورس و نرم افزارهای اقتصادی و کارهای تحقیقی و اطلاعات
اقنصادی، یادگیری زبان انگلیسی تا سرحد تافل و استعداد خودم، فول شدن تو کامپیوتر تا حد نیاز خودم گرفتن مدرک و داشتن خط مستقل
واسه اینترنت، گرفتن تصدیق ماشین، مسلط شدن کامل به رقص آذری و بیشتر شناختن آذرربایجان و زبان ترکی، پی بودن تو خوش خط
نویسی ، یادگرفتن پختن غذا حداقل 10 نوع و ...
یکبار دیگه دارم نگاه میکنم اما این بار از نگاه + : رفتن به باشگاه بدنسازی و اهمیت دادن به سلامت جسم و مهم بودن خوش بودن تو تیپ
و قیافه و هیکل و دکوراسیون اتاقت با رنگهای شاد، عضو شدن تو سازمان هلال احمر، مسافرت و رفتن به سرتاسر ایران، کار کردن و تجربه
پیدا کردن تو شرایط جامعه و پول درآوردن همگی به شرط اول درس بعد کار، ثبت کردن خاطرات و افکار جلوی دوربین و بازکردن وبلاگ واسه
نوشتن هر آنچه در ذهن است به اسم ایشقلیق !!!! و ...
سررسیدها یکی پشت اون یکی 84، 85، 86، 87 و شاید 88 !! همشون از نگاه زندگی و موفقیت
صدای ابی پر شده تو گوشهام و من رفتم تو گم شدن خودم ...
چی جاش رو داده به چی یا ظرفیتم رو تونستم اونقدر بالا ببرم که همشون رو داشته باشم و چیزی رو واسه به دست آوردن اون یکی فدا
نکرده باشم ؟؟... چرا اینقدر دیر شده واسه بعضی مسائل و خواسته هام؛ لحظه ها رفتند و عوضش چی رو ازشون گرفتیم ؟ زندگی کردن
واسه تازگی یا تکرارکردن همون قصه همیشگی یا رفتن و پیدا کردن قصه تازه، حرف تازه ... تا کجا باید دوید، چی میخوای ؟ آرزوها ؟؟؟
آسون نشو ای همسفر ... بازم همون؛ همون و همون و همون
میرم سراغ روحیاتم
دوست داشتن، امیدوار بودن، آرامش نه پریشانی و آشفته بودن، ارزشمند بودن، قاطعیت، به تدریج رفتن ولی ثابت بودن و دونستن خواسته
بهتر بودن و پر از تغییر تحول، خاطرها و لحظه ها، خواستن و توانستن، اراده و پشتکار و قوی بودن، تلاش واسه ساختن، رسیدن به خوبیها،
لیاقت واسه زندگی، لذت بردن از رفتن نه رسیدن، غم و غصه و لبخند و شادی، مغرور بودن و شجاع، پر بودن از مهر و محبت و احساس و
عاطفه، دوست داشتن خودت و خانواده و دوستهات، صبور بودن و راضی بودن به رضای خدا و توکل به اون، مهربونی و ...
دیروز امروز فردا ...
چه جالب !!!!!!!!!!!!!!!! تو این مدت هیچ تغییری نکرده !!! همون هفت تا نقطه همیشگی و همون صفحه سفید پایین یه صفحه پر از حرف
که هیچ وقت جسارت نداشته چیزی رو توش بیاره هر چند بیشترین تغییر رو داشته تو همه همهمه ها و هر سال سفید تر شده تا جایی که
معروف شد به سفید ترین صفحه زندگی ... گلواژه ابدی .......
دعا با خدا ،همون نیازهام ...
سکوت همیشگی فریاد کشیدن هام ...
من برای زنده بودن جست و جوی تازه میخواهم ....... آسون نشو ای همسفر
به به عجب آمار بازدیدی !! عجب تعداد نظراتی، کم مونده سه رقمی بشه !! بابا این همه لطف و محبت نکنین، خجالتمون ندین، چرا زحمت
کشیدین ما که راضی نبودیم، فقط اگه از این کارها میکنین لطف کنین کادوی درست حسابی بیارین، کاسه کوزه چی هست آخه !!!!!!
( قابل توجه علی جعفرزاده که شاید سالی همین یکی دوبار بیاد اینترنت، اون هم به خاطر انتخاب واحد نه ها؛ به خاطر این وبلاگ، اشتباه
نکنین !!! ) راستی یه چیز مهم که تو پست قبلی یادم رفته بود بنویسم، یادم باشه یادم بمونه که یادمون بندازم : بدین وسیله از کلیه
دوستان، عزیزان، آشنایان، اهالی دیار پیام نور تبریز _ که از جا قحطی دنیا کم هم نیستیم _، برو بچ، دوستداران و خاطر خواهان و هواداران
و خلاصه تو یه کلمه همه اونهایی که حاظر و مشتاق به تبادل افکار میباشند، صمیمانه جهت همکاری ( منظور لینک کردن ) دعوت به عمل
میشود ( جهت کسب اطلاعات بیشتر در قسمت نظرات با گذاشتن نظر ما را با خبر سازید تا پس از بررسی های موشکافانه و کارشناسی
دقیق نتایج به اعلام برسد ). عجب چیزی گفتم، کل بدنم عرق کرد تا این در اومد !!!!!!!!!! بازم عجب چیزی گفتم، قرار شد دوستی ها رو
بیشتر کنیم و اگه عمری باشه و تو هر دو طرف لیاقت، محکمتر؛ چی بهتر از این !! پس یه کاری، باید گشت دنبال دوستی تو دنیای مجازی
و آوردش تو حقیقت !!! ولی آخه وقت نمیشه دید تو این همه شلوغی و ترافیک ذهن پس چی کار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اولا این که خدا بزرگه
دوم اینکه از اونهایی که لینک کردیم کمک میگیریم، سوم این که خب خودمون میگردیم، چهارم این که اصلا وبلاگ خوب خودش رو نشون
میده، پنجم هم این که .............. !!!!!! اصلا چرا چرت و پرت مینویسم، یه کاری، آهان فهمیدم لپ تاپم رو برمیدارم تو اتوبوس تبریز_تهران
( یا تبریز_قم !!!! ) تو وسط بیابون !!! با وایرلس !!! وصل میشم اینترنت و بعدش هم که حله دیگه، هم صرفه جویی وقت و هم ...
بسته چرت و پرت رحیم، بسته.
تا حالا شده تو زندگیت دست و پاهات بسته باشند؟ اونقدر آزادی داشته باشی که هر جا خواستی بری ولی پشت رفتنت چیزی باشه که
اصلا تو ظاهر نشه نشونش داد؟ نعره ها بهت هجوم بیارن و بخوای بپری ولی بالت شکسته باشه و نتونی نشون بدی؟ یا اصلا چیزی به
اسم بال شکسته رو قبول نداشته باشند و چون قبول ندارند چیزی به اسم درمونش رو رد کنن؟ رویای پرواز پر کنه زندگیت رو، هر قدمی
که بر میداری واسه خاطر اون باشه ولی بازم نتونی تو ظاهر نشون بدی و همین باعث بشه که راجع بهت اونی رو فکر کنند که نیستی
و خودت رو نتونی اونی نشون بدی که هستی و همین باعث بشه که پرواز کردن رو بیشتر حس کنی و مصمم تر بشی واسه پرواز، بخوای
خودت رو ثابت کنی و رویای پروازت رو به حقیقت تبدیل کنی، حس کشیدن هوای خالص پر بشه تو وجودت و همیشه خودت رو آماده نگه
داری که بلاخره میرسه، این حرف رو باور داشته باشی که خودت پرواز هستی و نه پرنده ... " پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است "
باور داشته باشی که خورشید همیشه پشت ابر باقی نمیمونه، و همیشه با خودت بگی که یه سفیدی هست پشت این شب سیاه ...
بهترین امید رو راضی بودن به رضای خدا بدونی و صبر داشته باشی و صبر و صبر تا اینکه ..........................
مدتی هست که هوای آسمون عوض شده ...
بارون، امروز بیشتر یادم آورد ...
نفس کشیدن تو غوغای هستی .......
....... با نام خدایی که هر چه داریم و نداریم از اوست
میگن سلام سلامتی میاره ولی فعلا سلامتی هست که سلام آورده !! میخوام بگم سلام اول از همه به خودم چون اولین کسی
هستم که به خودش سر زده، بعدا به خدا و دوست داشتن و زندگی تو سه تا کلمه، بعدش هم یه سلام به هر کسی که اومده اینجا
( معجزه ) و بعدش هم داره میخونه چی نوشتم ( معجزه اندر معجزه ) ولی نمیدونم جواب سلامم رو میدن یا نه، اگه از طرف
من باشه من دستم همیشه واسه دوستی درازه، خودش هم نه به اندازه سی چهل سانت ( یا کمی این طرف اون طرف تر ) تا هر
جایی که تونسته باشم، ولی بقیش بستگی داره به طرف مقابل که البته اون هم بستگی داره به چرتو پرت نوشتنم !! که باز هم اون
بستگی داره به یه چیزه دیگه ... اگه گفتی چی.....................؟؟ واست یه صد آفرین، نه..... هزار آفرین میگم !!
بسته چرت و پرت رحیم، بسته.
یه دو سه تا توضیح کوچیک
این که من خیلی وقته این وبلاگ رو باز کردم ولی تا حالا نشده راست و درست چیزی بنویسم دلیل داره، بالاتر از همه این که این
یه وبلاگ آزمایشی بود و وبلاگ اصلی تو یه آدرس دیگه ای بود و همه حرف ها اونجا آپ میشد، نشون به این نشون که یه روزی
که داشتم هر دو تا وبلاگ رو آپ میکردم بلاگفا قاطی کرد و قالب و پست هاشون یکی شد و خوشبختانه یا بدبختانه پیش دازالاخ
_ همون فانی _ لو رفت و... بقیش رو نگم بهتره ( این حرفم قابل توجه اون عده معدودی که محبت کرده بودند و تو نظرات
نوشته بودند نمینویسین یا مرتب نیست یا تو یه کلمه این به وبلاگ آبکی هستش! ) البته منظور از عده معدود بیش از یه نفر نیست!
ولی چون هنوز تو اول راه هستم خواستم خودم رو تحویل بگیرم و امید داشته باشم واسه پست های بعدی و در ضمن اگه حس
کنجکاویتون شکوفا شده باشه واسه دیدن وبلاگ قبلی بهتره برین پیش دازالاخ !!!!! چون اون وبلاگ از بییییییییییییخ کنده شد
و به لقاء الهی پیوست، خدا رحمتش کنه
بعدش این که چرا اون وبلاگ درش بسته شد و خونش ویرون و دیگه جدی جدی تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم دلیلش
کاملا به خودم مربوطه و شخصی هستش، ولی میشه گفت شوق نوشتن بد جوری دیوونم کرده ، وقتی میشینم پشت کامپیوتر انگشتام
خود به خود تحریک میشن، میخوان بزنن سر همه حرف ها تا کلمه ها رو بنویسن و جمله ها رو از دلشون خالی کنن رو کاغذ های
دروغی تا لحظه هاشون رو ثبت کرده باشند، تا یادگاری داشته باشن واسه بعدا ها که ببینن کی بودند و حالا کی هستند و تو فاصله
ها چی جاش رو به چی داده، آخه راستیتش... یه قول معروف یکیش رو میدونین یکیش رو نه واسه همین بمونه واسه پست های بعدی
اصلی خیلی بهتره
بعضی وقت ها تو بعضی وبلاگها حرف هایی رو میبینی که واقعا محشره، یعنی آدم تا میخونه روش تاثیر میذاره میگه دست مریزاد
به این حرف ( حالا این که اون حرف به عمل بیاد یا نه یه بحث دیگست و فعلا بیخیالش ) ولی منظورم اینه که یه تلنگر حسابی
میده،آدم رو مجبور میکنه به فکر کردن، شاید حتی تغییر کردن نظر خودش و اگه وجدان داشته باشی میبریش تو زندگیت و یه تغییر
از جنبه +، آره همینه به قول معروف ایول،
به قول سیاوش قمیشی : بنویسیم تا بمونیم، پشت سایه جون نبازیم .
واین هم یه دلیل واسه حس کردن لذت بودن.
میگن دوست داشتن دلیل نمیخواد ولی فکرکنم به غیر دوست داشتن چیزهای زیاد دیگه ای هم باشه مثلا شاد بودن یا زندگی کردن یا
اصلا همین وبلاگ !! درسته که نمیخوام تو پست هام هیچ عکسی باشه یا دنبال نوشتن پست ادبی نیستم یا هدفم بالا بردن شماره آمار
بازدید یا بیشتر کردن نظرات یا بیشتر کردن پیوندهای وبلاگ نیست ( البته سر زدن به اونایی که باهاشون قراردوستی گذاشتیم و
پیگیر شدن دوستی هامون، لااقل با صحبت کردن باهاشون تو قسمت نظرات اون هم کم کمش هفته ای یکبار اون هم مرتب و مثل
یه پسر خوب؛ یه قضه دیگست ) ولی با همه این ها وقتی یاد همه حرف های جا خوش کرده دلم میفتم که میخوان بپرن بیرون، یه
حس آرامشی پیدا میکنم که کم نمیارم واسه پر کردن متن پست ها یا کم نمیارم تو این وبلاگ، چون قراره بنویسم از خودم و از همه
فکر هایی که مثل یه هاله همیشه دوروبر من میپلکند، بازم به قول معروف یکیش رو میدونین یکیش رو نه.
و یه نکته مهم راجع به وبلاگ ، تشکر خیلی مخصوص از دوست بسیارعزیزم شهروز که زحمت نوشتن قالب این وبلاگ افتاد گردن اون
( خودم دارم حرص میخورم از حرفم، قالب آخری رو که خودم نوشتم بازاریابی اقتصادی !!! عکس که کلا از خودم بود و همه کدهاش رو خودم
گذاشتم تو قالب و هزارتا کار دیگه و گم شدن پست و نیومدن آرشیو و .............. )
" آخی شهروز سن بو آرادا ..." ولی آخرش قشنگ شد و ساده نه؟
و آخرش این که خلاصه "دوصد گفته چون نیم کردار نیست" بسته دیگه نوشتن، اگه عمری باشه و خدا بخواد گذر زمون همه چی رو
نشون میده پس یه توکل جانانه به خدا و فعلا تا همین زودی ها
در ضمن یادمون نره اگه قراری بذاریم واسه دوستی، " قرارمون یادت نره "